داستان جنگ مشهور به جنگ نه هزار
چندی نگذشته بود ایلات از گرمسیر بازگشتند. جعفرقلی خان از طوایف چهارلنگ و هفتلنگ برای قلع و قمع کلبعلی خان نه هزار سوار و پیاده از میموند موکوئی بسحق زلقی فولادوند {و} محمود صالح بختیاروند عده{ای} از دورکیها {را} گِرد آورده به طرف چغاخور حرکت کرد. در اول بهار نزدیک چغاخور که رسیدند علی داد با هفت سوار به قراولی رفته به گردنه زوردجان. ناگهانی برخوردند به اردوی نه هزار نفری! به پشت گرمی قلعه چغاخور با آنها جنگ و گریز کرده {و به آنها} یورش برده تا خود را به قلعه رسانیدند. میگویند از آن طرف هفتاد اسب نشانه تیر و تفنگ شد با تنی چند و از این هفت سوار، یک نفر کشته شد. اسب علیداد نیز تیر خورد. فردای آن روز {لشکر جعفر قلی خان} از طرف کوه کلار در تپه چپی که سنگر بسته بودند قلعه را از جنوب و مغرب محاصره کردند. آن روز مشهور است که چون حساب تفنگچیان را کردند در قلعه هفتاد نفر بودند با بهره[7] ملا صفرعلی و قلمدان میرزا مسیح، باقی سوارانِ قلعه، زن و بچه خود را برداشته {و} برده بودند {تا} به بروجن و زفره و دهات لنجان برسانند، که اگر دشمن دست یافت {آنها} اسیر نشوند و خود به قلعه باز میآمدند. و چون قلعه از طرف شمال و مشرق محاصره نشده بود از آن راه خود را به قلعه میرسانیدند. قلعه چغاخور محکم است و گرفتن آن آسان نیست. ده روز قلعه را محاصره کرده بودند کمکم شبانه سنگرها را از تپه چپی آوردند میان چمن نزدیک قلعه. روز دهم اردو رفت برای محصولات حضرات گرکه {و از طرف دیگر} تفنگچی گرکه هم از شط چغاخور پیاده رفت برای جلوگیری از قلعه. {و هم چنین} هم چهل سوار داوطلبانه رفتند برای طرف یمین تپه چی ولی دور از تپه که تفنگ رس نبود! از اردوی دشمن آقا نادعلی با هشتصد سوار به طرف آن چهارصد سوار آمدند، جنگ در گرفت. آقا نادعلی {که} سوار اسب سپیدی بود تیری به کلهاش خورده از اسب در افتاد. اسب او آمد میان سواران کلبعلی خان، خواستند آن را بگیرند {اسب} برگشت! سوارها دنبال اسب تاخته {تا} وارد اردوی دشمن شدند. آنها نیز از کشته شدن آقا نادعلی و یورش سوار{ان} چغاخور بیمناک شده رو به گریز نهادند و تمام سنگریان نیز سنگرها را به جا گزارده فرار کردند! سواران چغاخور صداها را به گاله لری بلند کرده و پی هزیمتیان افتادند. جعفرقلی خان پسر اسد خان {که} در فرار، دستی به سزا داشت! اسب سپید آقا نادعلی را سوار شده از طرف دستجرد احمدیها، منهزما {= شکست خورده} رفت برای بلداجی یا بروجن! حسین خان پسر فرجالله خان که سبب این جنگ و دست خوش بختیاریهای هفتلنگ بود چون فربه {و چاق} بود و شاید اسب او را هم زده بودند نتوانست بگریزد {و} رستمِ عربِ سابقُ الذکر{= که در قبل در موردش توضیحاتی داده شد} به او رسید {و} خواست او را بکشد. {حسین خان به او} گفت: تو حق نداری مرا بکشی! رستم مثل {جریانِ} دولکی منار و کشته شدن جعفرقلی خان جدم {با او معامله} نکرد! {رستم عرب} آقا محمدکریم خان برادر کلبعلی خان را آواز داد که اینک[8] حسین خان! محمدکریم خان خود را به او رسانیده، خواست بکشدش. {حسین خان به او} گفت تو {نیز} نباید مرا بکشی! مرا نزد کلبعلی خان ببر، بکشد یا نکشد خود داند! محمدکریم خان گفت کشته شدن جعفرقلی خان در مُنار هنوز کهنه نشده {است} این {را} بگفت و او را با تفنگ بکشت. میگویند از اردوی دشمن آن چه کشته شد و در راه {از} گرسنگی مُرد{ند}، هزار و پانصد نفر بود! ولی به نظر اغراق {و مبالغه} میآید. سهراب خان چهارلنگ هم در سنگر ماند تا کشته شد ـ این سهراب خان پدر مهراب خان است که در جنگ خوانین خودمان رفتند به اِمداد {و کمک} محمد علی خان و چراغعلی خانِ محمد صالح. در آن جا پسر همین سهراب خان کشته شد و شرح آن در جای خود گفته خواهد شد ـ. میگویند زنهای قلعه برای جمع کردن تفنگهای کشتگان، بیرون آمدند! هر زنی ده قبضه تفنگ جمع کرده بود. یکی از خوانین چهارلنگ میموند پس از شکست با ده سوار ـ کمتر یا بیشتر ـ به جای این که بگریزد، آمد نزد کلبعلی خان! چون سابقه دوستی هم در میان بود. آن هنگام هیچ مرد نزد کلبعلی خان نبود. گفت تا زنها جلو اسب آنها را گرفته پیاده کردند. کلبعلی خان از همان شبیخون دیروز که که دستهایش تیر خورد، از کار افتاد {و} شمشیر و تفنگ نمیتوانست به کار ببرد. و چنان که گویند در بختیاری اول سوار بود و در این جنگ آوازه دورکیها و کلبعلی خان در تمام بختیاری به مردی و دلاوری بلند شد. پدرم در این جنگ دوازده ساله و برادرش حاج امام قلی خان ده ساله بود. سر آقا نادعلی که رئیس راکیها و خالوی پسر اسد خان بود بُریده به قلعه آوردند و کلبعلی خان با پای خود آن سر را از این سو بدان سو میافکند! ولی با سر سهراب خان این معامله را نکرد زیرا با او سابقه عدواتی نداشت. در این جنگ ملاهائی که اولاد فرج الله خان بودند مانند ملا امانالله و ملا فرجالله عموزادههای میرزا علی باز و میرزا علی پناه ـ که اکنون میرزا میگویند ـ چون سنگر آنها نزدیک قلعه بود کشته شدند ـ در آن زمان هر که سواد خواندن و نوشتن داشت او را ملا میگفتند ـ. ملاهای اولاد فرجالله خان با میرزا منصور بنی اعمام بودند و بسیار شجاع و رشید بودند، در این جنگ اولاد مرحوم سهراب خان عموی کلبعلی خان سر چال دوغ ـ که گردنه بسیار بلندی است {در} بالای چغاخور ـ ایستاده، منتظر بودند ببینند فتح با کدام یک از این دو دسته است تا هر که فاتح بود با او همراه و مساعد شوند! مگر برادر آنها آقا عبدالکریم خان پسر سهراب خان که خانهاش «ده نوِ» چهار محال بود. وقتی قلعه چغاخور محاصره شد {او} با جمعیتی که داشت سر خود را با قمه زخم کرده، کفن به گردن افکنده به یاری کلبعلی خان آمد. نه تنها در این جا بلکه در هر واقعه یاری و مددکاری میکرد و خوانینِ بزرگِ ما، نام او را همیشه با احترام میبردند و دختر مرحوم جعفر قلی خان خواهر صُلبی و بَطنی مرحوم ایلخانی پدرم را به آقا محمد علی برادرش دادند {و هم چنین} حاجیه بیبی که اسم او نیلوفر بود و خواهر اَبی و اُمّی من بود {را} به پسر آقا عبدالکریم دادند. این حاجیه بیبی دارای املاک و خانه و اثاثیه {است} و{لی} اولاد هم ندارد و {از این جهت} دارائی خود را به من و اولاد حاج علیقلی خان سردار اسعد صلح کرده است و اکنون در «سفید دشت» که متعلق به خود اوست نشسته است ـ در این هنگام که پنج سال است شروع به نوشتن این تاریخ کردهام سن این خواهرم به هشتاد و شش رسیده و به حکم عدلیه ـ که خدا گواه است ناحق و ناروا حکم کرده ـ مِلک «سفید دشت» را از دست او گرفته و هنوز قراری در کار او ندادهاند. کسانی که در جنگ نُه هزار به کار آمدند چند نفر علاءالدینوند {از} عموزادگان جعفرقلیِ خان اسد خان وندند[9] که چند سال بود از جعفرقلی خان قهر کرده نزد کلبعلی خان آمده بودند. مردانگی و رشادت فوق العاده از آنها بروز کرد ولی پس از چندی از کلبعلی خان برگشته باز نزد جعفرقلی خان رفتند. سبب رفتن آنها این شد که اسب گران بهائی داشتند که حاکم آن زمان که در عربستان بود وصف آن را شنیده، اسب را از کلبعلی خان خواست! کلبعلی خان چون از دادن اسب ناگریز بود و آنها نیز به دادن اسب تن در نمیدادند، {کلبعلی خان} به زور اسب را گرفته به حاکم داد! و انصاف میدهم که خوب کاری نکرد. با وجود بیبی نیلوفر دختر داود خان بختیاروند را هم به پسر بزرگ کلبعلی خان که ابدال خان نام داشت داده بودند.
سلام